استاد ملا محمد ربیعی در مسابقات بین المللی قرائت قرآن کریم در پاکستان شرکت کردند و در آن جا با شیخ عبدالباسط آشنا می‌شوند. شرح این ماجرا را از زبان خود استاد می‌خوانیم:آشنایی من با عبدالباسط هم به خاطر کرُدیت من بود. در سال ۱۹۶۲ میلادی جهت مسابقات بین المللی قرائت قرآن از طرف ایران عازم شده بودم. من همیشه لباس‌های محلی، کردی، خود را در پوشش خویش داشتم.
در اولین روز سفرم، در اقامتگاه قاریان، داشتم برای خود تمرین می‌کردم و سوره احزاب را با صدای بلند می‌خواندم. نفهمیده بودم که شاید بعضی از قاریان به قرائتم گوش دهند، که یک مرتبه صدای رسایی بلند شد که گریست: «یا سلام: یا سلام، خدا تو را قوت دهد برادر» سرم را که بلند کردم هیئت مصری را دیدم که همان روز رسیده بودند که در بینشان عبدالباسط و خلیل الحصری را شناختم. از روی صندلی برخاستم در همان حال عبدالباسط به نزد من آمد و پس از سلام و مصافحه و دیده بوسی با تمام آن‌ها، عبدالباسط به من و همراهانش – بعد از این که لباس‌هایم توجه آن‌ها را به خود جلب کرده بود – جریان کُرد بودنش را شرح داد.
من بسیار خوشحال شدم و در پوست خود نمی‌گنجیدم. واقعا نیروی عجیبی در من ایجاد شد. از آن پس، تا آخرین روز اقامتمان که حدود ۵۰ شبانه روز بود مرا با خود همراه نمود به طوری که با هم نماز جماعت می‌خواندیم.
ایشان چندین مرتبه از من خواهش کردند که لباس‌هایم را به او دهم تا بپوشد و اکثر اوقات بر روی عبای من نماز می‌گذارد.
یک روز از او پرسیدم که “« شیخ! پدر بزرگ شما از کدام منطقه کردها بوده است؟» شیخ ما جواب دادند: « در حقیقت او کُرد عراقی و اهل شقلاوه بوده است.» در آن مسابقه، من رتبه ی دوم را کسب کردم و بعد از آن جریان، یک بار نامه ای از ایشان به دستم رسید که اول نامه با چنین کلماتی شروع کرده بود: «از عبدالباسط کُردی، به ربیع القلوب برادرم، قاری ایران.»
ایشان از بس به من محبت داشتند که همیشه مرا ربیع القلوب – یعنی بهار دل‌ها – صدا می‌زدند. این نامه حاوی چند عکس بود که در پاکستان با هم گرفته بودیم. من هم اکنون نواری که در پاکستان از صدایش ضبط کرده بودم را دارم و بارها برای خود گوش می‌دهم. او در یک مجلسی که داشتیم، سوره «مومنون» را به گونه ای قرائت کرد که هم خود ایشان و هم جملگی ما شنوندگان به گریه افتادیم.
در آن مجلس شیخ عبدالباسط آیه « ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه …» تا آخر آیه که می‌فرماید : «فتبارک الله احسن الخالقین» سه بار، با سه روایت – ورش، خلف و حفض – با سه آهنگ متفاوت، به گونه ی عجیبی قرائت کرد.
بعد از شیخ عبدالباسط، شیخ محمود خلیل الحصری نیز به جایگاه رفتند و ادامه ی آیات خوانده شده از طرف عبدالباسط را قرائت کردند.
خشوع و فروتنی او را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم. تقوی و ترسش از خدا را هرگز از یاد نمی‌برم. خدا او را رحمت کند هنگامی‌که برای نماز بیدار می‌شد، بنده را نیز برای نماز، شب‌ها بیدار می‌کرد.
در شگفتم که این مرد هیچ گونه تکبر و غروری نداشت. زمانی که می‌دید ما مطلبی را از او یاد می‌گیریم، بسیار خوشحال می‌شد. اصلا به خودش نمی‌رسید، بسیار ساده پوش بود و موهایش اکثر اوقات ژولیده و شانه نشده بود.
هرکسی از او درخواست می‌کرد که برایش چند آیه ای بخواند، بدون هیچ بهانه و تأخیری، بلافاصله شروع به قرائت می‌کرد و از همه مهمتر، موقعی که با هم می‌نشستیم خیلی کم حرف می‌زد و بیش تر آیات قرآن را زیر لب زمزمه می‌کرد و در همان حال چشمانش را روی هم می‌گذاشت و سرش را آرام آرام به گونه ی خاصی تکان می‌داد و هرچندگاهی از چشمانش اشک‌هایی جاری می‌شد و من هم بدون اختیار تحت تأثیر شدید وی قرار می‌گرفتم.
ایشان هیچ گاه نسبت به شاگردانش حسادت نمی‌کرد… و از لحاظ اخلاقی بسیار خوب و والا بودند و همواره در زمینه ی آموزش یاورمان بودند و از هیچ کمکی برای پیشرفت ما دریغ نمی‌کردند.