یکی از همراهان علامه ربیعی رحمهالله تعریف می کرد که:

همراه با ایشان به روستاهای اطراف رفتیم، موقع ظهر در اولین روستایی که توقف کرده بودیم، نماز ظهر را به صورت جماعت ادا کردیم و بعد از سرکشی از آنجا به طرف روستای دیگری به صورت پیاده راه افتادیم، مابین راه متوجه شدیم که وقت نماز عصر فرا رسیده، استاد ربیعی رحمهالله با ما مشورت کردند که چیکار کنیم؟ بعضی گفتند که به روستای مقصد برویم اما استاد گفتند: ما فعلا به روستای مبدأ نزدیکتریم برگردیم نماز عصر را ادا کنیم و بعد اگر وقت بود به روستای فلان می رویم و اگر نه شب را در همان روستا می مانیم و ان شاءالله فردا به طرف این روستا راه می افتیم. در این اثنا عده ای سگ به صورت گروهی به ما حمله کردند، شاید حدود ۱۵ تا ۲۰ سگ می شدند، ما خیلی ترسیده بودیم چون خیلی به ما نزدیک شده بودند، استاد به یکی از سگ ها که از همه بزرگتر بود و انگار رییس گروه بود رو کرد و شروع به صحبت کردن کردند، ایشان خطاب به سگ گفتند: که تو مخلوق خدایی و ما هم مخلوق خدا، ما میخواهیم برای عبادت به روستای فلان برویم و نمازی که فرض هست بر گردنمان ادا کنیم و اگر شما نگذارید که ما بریم و برای ما مزاحمت ایجاد کنید و ما نتوانیم به موقع نمازمان را ادا کنیم در روز قیامت در پیشگاه الله جل شأنه از شما شکایت خواهم کرد که شماها نگذاشنید نمازمان را ادا کنیم و این فریضه ی الهی را به جا آوریم حالاذدیگر خود دانید!

با تعجب فروان شاهد این بودیم که سگها ساکت شدند اما یک ماده سگ همچنان حالت تهاجمی به خود گرفته بود و مرتب پارس می کرد، به ناگاه همان سگ بزرگ به ماده سگ حمله کرد و ساکتش کرد و در کمال ناباوری تا روستا مارا همراهی کردند.من از استاد پرسیدم: استاد مگر حیوانات زبان ما را می فهمند که شما با آنها صحبت کردید و آنها اجابت کردند؟! استاد گفتند هیچ مخلوقی جرأت مانع تراشی برای عبادت مخلوق دیگری را ندارد الا انسان که خودش را صاحب عقل و فهم می داند.